به عنوان مدیر این وبلاگ به شما تاکید می کنم که :
از داشته هاتان لذت ببرید،به دیگران احترام بگذارید و حقیقت را بگویید...
به طور کلی راز موفقیت هر فرد در این است که برای خود هدفی تعیین کرده و آن را دائما در ذهن خود مجسم ساخته و جز باورهای خود قرار دهد ...
آرزوهای شخصی یک نفر در سن 22 سالگی و 27 سالگی...
22: تخصص و شهرت
27 : پول کافی + ازدواج
....
حال من خوب است
اما شما باور نکنید...
حس خاصی ندارم ، نه شادی ،نه غم ، خنثای خنثی ... خاکستری زندگی ام را میبینم و ادامه خواهم داد ...
محبت خریدنی نیست ، حتی گرفتنی هم نیست ... محبت دادنی است . به شما تاکید میکنم محبت خودرا ببخشید و هرگز درصدد این نباشید که اگر محبت خود را نشان دادید پاسخی بگیرید ...
وقتی بی پاسخ و برای رضای خدا کاری کنید اگر آن فرد نبیند مطمئن باشید مطلق هستی، شمارا داوری خواهد نمود... ما همیشه میترسیم از اینکه محبت را نثار کنیم ، میترسیم از اینکه ریسک خطر و متفاوت بودن را دریابیم و کار نیک انجام میدهیم برای پاداشش و پاداش نیکی در نظر ما همان رویای بهشت است .
نمیدانم چرا نمیتوانم رویای بهشت را در سر بپرورانم . نمیدانم چرا نمیتوانم مثل دیگران از آتش جهنم بترسم ؟ تنها یک چیز در سر من میچرخد و آن روح مطلق کیهان ((خدا)) است ... به طرز عجیبی به او اعتقاد دارم ، به رفاقتمان ایمان دارم اما چیزی دیگری هم است وآن اینکه دلم برایش میسوزد برای تنهایی اش ، برای سنگ صبور بودنش ... برای مظلومیت و محبتش ... او محبت مطلق است ((خدا))را میگویم ... او نهایت محبت است ... محبت میکند بی اینکه پاسخی خواهد. از هر راهی برای اینکه محبت خودش را نثارمان کند استفاده میکند ... آیا نمی اندیشیم؟؟؟ به ما وعده بهشت راداده تا به خطا نرویم به ما وعده جهنم را داده تا مبادا خطاکنیم و مزیت زندگی زیبای بهشت را ازدست دهیم ...
نمیدانم چرا دوست دارم در محبت نمودن به دیگران خدارا الگوی خود قرار دهم ، نمیدانم چرا دلم میخواهد تا رفاقتم را با او ادامه دهم ، برایش کم میگذاریم سکوت میکند ونهایتا گاهی ازما دلگیر میشود اما رویش را بر نمیگرداند همیشه هست ... کافی است گوشی تلفن را برداریم وبه او زنگ بزنیم ... نمیدانید چون دیوانگان چه کارهایی که برایمان نمیکند ...کافی است به او اعتماد کنیم و بخواهیم تا اورا وارد دنیای خود نماییم ، وای چه کارها که برایمان نمیکند من خدایم را اینگونه شناختم و شاید خاکستری این روزهایم به خاطر این است که نخواستم محبت اورا به خودم باور کنم مدام پس زدن از من و اصرار از او ... چه خوب میشد اگر همه ما اورا سرمشق خود در محبت نمودن قرار میدادیم . دوستت دارم خدا، خیلی زیاد... حتی بیشتر از خودت ...
(( آغاز این را برای تو نوشتم درست است که محبت مرا پس زدی اما امیدوارم که محبت خداراپس نزنی و همواره در محبت شاد باشی ...))
اگر از زندگی تان خسته شدید ، اگر حالتان از خودتان بهم میخورد، بهتان پیشنهاد میکنم که دست به طغیان هایی در زندگی بزنید...
زیرا که من تجربه اش را داشته ام . قرار نیست کار بزرگی کنید فقط کافی است به احساس هایتان اهمیت دهید ... مثلا چه عیبی دارد وسط میدان شهر با دوستانتان شعر یه توپ دارم قل قلیه ، رو بخونید؟ نهایتا به شما میگویند : هی نگاه کنید اینها دیوانه اند. اما نمی دانید که چقدر لذت بخش خواهد بود که بروید در شلوغ ترین محل شهر بستنی قیفی بخورید ... به همه سلام کنید و لبخند بزنید . اگر کسی را دوست دارید به او بگویید و حتی از کسی که بدتان می آید با بدترین حرفها اوراتحقیر کنید تا دلتان خنک شود در عوض هرگز دیگر از نفرت رنج نخواهید برد ، از همین طغیان های کوچک میتوانید به جاهای بزرگتر برسید . در قدیم من ،خیلی به حرف دیگران اهمیت میدادم که در مورد من چه خواهند اندیشید .بنابراین مجبور میشدم احساساتم را پنهان کنم . اما اکنون نه.
چون هر لحظه به احساساتم احترام گذاشتم توانستم با زیستن در اکنون شادی را بیابم . آخر ما همیشه به خاطر از دست ندادن خیلی چیزها ی به ظاهر مهم دست به کشتن خود میزنیم این یک هشدار است احساسات خودرا نکشید بگذارید ریشه بگیرد، رشد کند و ثمره دهد ...
بهار:
زندگی خزان زده مرا
تو...
زمستانی کردی ،
اما خوب میدانم که بهار، در راه است ...
((تقدیم به آغاز...))